پيش گفتار
مردمان در درازاي زندگي اجتماعي، با گزينشهايي از فرآيند خلاقيتهاي فردي، مجموعهاي را پي ريزي ميكنند كه، «فرهنگ» نام دارد. جمعيت، همچنان كه ويژگيهاي زيستي خود را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميكند، «فرهنگ» را چونان يادماني اجتماعي، از نسلي به نسل ديگر منتقل ميسازد.
پيوستگي عامل جمعيت با عامل فرهنگ، ژرف و گسست ناپذير است. فضاي فرهنگي، به گونهي تاروپودي پولادين، شكل دهندهي حركت جمعيت ميباشد. هر گاه دگرگونيهايي در جمعيت پديد آيد، جمعيت باقي مانده به حكم آن كه در دوران اين تار و پودر پولادين دست اندر كار خلق و ايجاد است، سرانجام قالب نهاده شده را پر ميكند.
هر ملت كه بتواند فضاي فرهنگي خويش را از دستبرد حوادث در امان بدارد، دگرگونيهاي موقتي از نظر جغرافيايي يا جمعيتي كه در قالب تجزيه و پراكندگي براي آن كشور پيش آيد، توان آن را نخواهد داشت كه كل موجوديت آن ملت را به مخاطره اندازد.
اما، بسيار ديده شده است كه ملتهايي با وجود بهرهمندي از يگانگي سرزميني، بر اثر دور شدن از آيين و فرهنگ ملي، رفته رفته راه نيستي در پيش گرفته و جاي خود را به مردمي كه از نظر فرهنگي نيرومند و خلاقتر بودند، سپردهاند.
اين نوشتار با بهرهگيري از كتاب «ناسيوناليسم چون يك علم» نوشتهي آژير كه چندين بار از سوي انتشارات آرمانخواه در سالهاي گذشته منتشر گرديد، تهيه و تنظيم شده است.
ملت و فرهنگ ملي
رابطهي ملت با فرهنگ، رابطهي «سازنده» است به «ساخته». ملت سازنده است و آن چه را كه ميسازد، فرهنگ نام دارد. فرهنگ هر ملت، نمايانگر اثر وجودي آن ملت است. به گفتهي بهتر، جلوهي بودن هر ملت، فرهنگ آن ملت ميباشد.
آرمان هر ملت، در فرهنگ آن ملت نهفته است. به گفتهي ديگر، رسالتهاي هر ملت، در آن چه كه به خاطر آن ميكوشد. نمايانگر است. اگر ملتي تلاش ميكند، تكاپو ميكند و حتا ميجنگد، تنها براي آن نيست كه افراد آن ملت (يعني اجزاي وجودي ملت)، چند روزي بيشتر بخورند، بياشامند و زيست كنند. بلكه به خاطر آن است كه فرهنگ آن ملت، تجسم كاملتري يابد و آرمانهاي ملي، تحقق پيدا كنند.
فرهنگ، به مجموعه و كل ملت تعلق دارد. نسبت اقتصاد به حيات ملت، چونان تندرستي است براي فرد. اما نسبت فرهنگ به حيات ملي، چونان دنبال كردن آرزوهاست، براي فرد. تامين تندرستي، هدف نهايي نيست. بلكه تندرستي، زمينهي لازمي است كه«فرد» را قادر ميسازد تا زندگي را وقف آرزوهاي خود نمايد.
سلامت اقتصادي نيز چونان «تندرستي»، نميتواند هدف نهايي باشد، بلكه زمينه لازمي است كه هر ملت با برخورداري از آن، بتواند به دنبالِ تجسمِ فرهنگ و تحققِ آرمانهاي ملي خود باشد.
فرهنگ، دست آورد زندگي ملت است. فرهنگ هر ملت كه بر پايهي ويژگيهاي زيستي و جغرافيايي آن ملت پديد آمده، چونان فضايي است كه از هستي ملت مايه گرفته و «ملت» تنها در اين فضا، از توان رشد و بالندگي برخوردار است. كوتاه سخن آن كه:
گر چه فضاي فرهنگي، مخلوق ملت است، اما هستي بخش ملت نيز هست. يعني ملت، تنها در اين فضاي فرهنگي ميتواند به زندگي سرافراز ادامه دهد.
فرهنگ، فرآيند زندگي ملت است. اما فرآيندي است كه زندگي به خاطر آن است. درفرهنگ هر ملت، ارزشهايي وجود دارد كه رسالتهاي آن ملت، بخشي از آن است. فرهنگ در نسلي ساخته و پرداخته ميشود تا گاهوارهي نسلهاي آينده قرار گيرد. فضاي فرهنگي، نسلي را ميپروراند، تا آن نسل، مهد نسلهاي آينده را پرشكوهتر، پايهريزي كند.
اگر ملت استقلال ميخواهد، تنها به اين معنا نيست كه دولتي از خود داشته باشد و ديگران در كار او دخالت نكنند. استقلال، شرايطي است كه ملت ميتواند در قالب فرهنگ خود زندگي كند، ارزشهاي خويش را گرامي داشته و امكانات خود را در راه رسيدن به آرمانهاي تاريخي، بسيج كند.
با توجه به آن چه آورده شده، فرهنگ در زمينهي علم ناسيوناليسم، «بايد»هايي را پديده ميآورد. مهمترين بايد در سياست ملي، الزام به حفظ فضاي فرهنگي است. فضاي فرهنگي هر ملت، سازندهي ارزشهاي حياتي آن ملت است.
هر ملت كه بتواند فضاي فرهنگي خود را از گزند حوادث ايمن بدارد، دگرگونيهاي موقت در عرصهي جغرافيا و يا عرصهي جمعيت (تجزيه و پراكندگي)، نميتواند موجوديت كل آن را به مخاطره اندازد.
از سوي ديگر، تاريخ گواه است كه ملتها با وجود بهرهمندي از سرزمين يا نياخاك، بر اثر دور شدن از آيين و فرهنگ ملي، راه نيستي و زوال را پيموده و جاي خود را به مردمي نيرومندتر و خلاقتر از نظر فرهنگي، سپردهاند.
فرهنگ هر ملت، قالب تكامل آن ملت است. فرهنگ غني و سرشار، فرآيندِ علم و تجربهي ملتهاي ديگر را، با ارزشهاي معنوي ويژهي خود در هم آميخته و «ملت» را در بستر ترقي و تكامل قرار ميبخشد تا در پناه آن، نيازمنديهاي زندگي خود را تدارك ديده و در پي آرمانها و رسالتهاي خود گام بردارد.
آن چه آورده شده، شاخصهاي گوناگوني است كه ميتواند مفهوم فرهنگ را از زاويههاي مختلف بر ما آشكار كند. شناخت فرهنگ، مهمترين عنصر شناخت «بايدهاي خون» و الزامهاي فرهنگي، مهمترين ركن سياست ملي است و تنها در پناه شناسايي دقيق مفهوم فرهنگ، ميتوان سهم سياست ملي را در راستاي حفظ فضاي فرهنگي، تعيين نمود.
مفهوم فرهنگ
فرهنگ، عبارت است از واكنش هم آهنگ گروههاي گوناگون يك ملت، در برخورد با عوامل و عناصر مختلف
در ميان گروهي كه با هم كار كرده و يا زندگي ميكنند، رفته رفته اشارتها و اصطلاحهايي پديد آمده و متداول ميگردد. آنان وسيله اشارتها و اصطلاحهاي مزبور، مقصود يكديگر را آسانتر و زودتر درمييابند.
بهطوري كه بيگانگان در آغاز از اشارتها و اصطلاحهاي آنان چيزي درك نميكنند و بايد مدتي را در ميان آنان بگذرانند تا كمكم به رازها و رمزهايشان، آشنا شوند. پيوستگي معنوي ميان گروهي كه در يك محيط زندگي ميكنند و يا كساني كه با هم كار ميكنند، شكل بسيار سادهاي است كه رفته رفته پيچيدهتر شده و راه تكامل را ميپيمايد و در نتيجه فرهنگ، پديد ميآيد.
ميان گروهي كه با هم كار ميكنند يا زيست مشترك دارند، بر اثر اشارتها و رمزهاي به كار گرفته شده، گاه واژههاي معمولي، صورت استعاره به خود ميگيرند. واژههايي كه نزد ديگران معنا و مفهوم سادهاي دارد، نزد اين گروه، داراي معنا و مفهوم ويژهاي است كه شناختن و دانستن آنها، نيازمند آموختن است. «چشم»، «زلف» و «دل»، داراي معناي سادهاي است. اما در اصطلاح اهل عرفان همين واژهها، به گونهي رمز و اشاره، جانشين مفاهيم ديگري ميشوند.
ميان گروهي كه با هم كار ميكنند و به دنبال مقصودي هستند، ارزشهايي آفريده ميشود. اين ارزشها باعث ميشوند كه آنان برخي از روشها را مطلوب دانسته و بعضي را نامطلوب به شمار آورند. روشهاي مطلوب از نظر آن گروه، خيلي زود پذيرفته شده و در ميان آنان رواج پيدا ميكند و روشهاي نامطلوب، طرد ميشوند.
گروهي كه با هم كار و در يك محيط زندگي ميكنند، عادتهايي، در مسير كار عادتهايي در ميانشان پديد ميآيد. گاه مقصود نخستين از پديد آمدن عادتهاي مزبور از ميان ميرود، اما «عادت»ها پا برجاي ميمانند.
روشهايي كه يك گروه با كار و زندگي مشترك به وجود ميآورند، در اثر تماس به گروههاي ديگر منتقل ميگردد. اما اين روشها، يك جا و به همان شكل قابل انتقال نيستند. بلكه روشهاي هر گروه در برخورد با گروههاي ديگر، تجزيه شده و به بخشهايي تقسيم ميگردد. بر پايهي ارزشهاي گروههاي پذيرنده، برخي از آنها، رواج يافته و برخي ترك ميشوند. از سوي ديگر، در ميان گروههايي كه داراي ويژگيهاي مشتركاند، ارزشهاي همانندي نيز پديد ميآيد. پديدار شدن اين ارزشها، سبب ميگردد تا برخي روشها به سرعت گسترش يافته و برخي به سرعت از ميان بروند.
هر ملت، از گروههاي گوناگوني تركيب يافته است. اين گروهها، ممكن است بر پايهي مكان جغرافيايي، شغل، نوع زندگي و يا ميزان درآمد، شناخته شوند. اما همهي اين گروهها، از دو جهت داراي ويژگيهاي مشتركي هستند.
نخست، از جهت گروهي كه به آن وابستهاند. دوم، از جهت آن كه در تار و پود وضع جغرافيايي يا اجتماعي مشخصي قرار دارند. به گفتهي ديگر، هر گروه اجتماعيِ وابسته به يك ملت، داراي ويژگيهايي بر پايهي پيوستگي به آن ملت ميباشد كه در ميان گروههاي ديگر آن ملت نيز مشترك است. از سوي ديگر، هر گروه داراي ويژگيهايي است كه در گروههاي ديگر، به چشم نميخورد. بدين سان، هر گاه «روشي» در ميان گروهي پديدار شود كه با ارزشهاي ناشي از ويژگيهاي ملي همسان باشد، در آن صورت، اين روش در ميان همهي گروههاي وابسته به آن ملت، رواج پيدا ميكند.
ويژگيهاي مشترك يك ملت، از ميان روشها و رفتارها، گزينش لازم را انجام ميدهد. اين گزينهها، هر يك بر روي رفتار ويژه يك گروه اثر گذارده و در اين فرآيند، بر دگرگون سازي «ارزش»هاي آنان، اثر ميبخشد. بدين سان رفته رفته يك ملت با همهي گروههاي اجتماعي وابسته، در فضاي ويژهاي سير كرده و با ارزشهاي ويژهاي، مجهز ميشود. مجموعهي تكامل يافتهي رفتارها، چگونگي گزينش رفتارها و روشها، فرهنگ ويژهي هر ملت را تشكيل ميدهد.
فرهنگ، عبارت است از فرآيند واكنش هم آهنگ گروههاي گوناگون يك ملت در برخورد با عوامل و عناصر مختلف
چنين واكنش هم آهنگ، با گذشت زمان به «كنش» و «واكنش» يك ملت، سبك و روال ويژهاي ميبخشد، چنين برخورد و برداشتي از پديدههاي ويژهي آن ملت است كه آن ملت را ميپرورد و در آن پرورده ميشود.
«روش» و «ارزش»
هر ملت در درازاي زندگي، بر پايهي آفرينندگيهاي فردي و جمعي «روش»هايي را پديده ميآورد. اين روشها، «پايهي ارزش»هاي ملت را تشكيل ميدهند.
آفرينش و گسترش فرهنگ، به دو عامل «روش» و « ارزش» وابسته است. روش، عبارت است از هر آن چه كه بر پايهي انگيزههاي گوناگون از « فرد»، سر ميزند. « ارزش»، عبارت است از آن چه كه باعث برگزيدن « روش»ها، وسيلهي ديگران ميگردد.
حال، هر چه افراد يك گروه استعداد بيشتري داشته باشند، « روش»هاي بيشتر و گوناگونتري را پديد ميآورند. از سوي ديگر، از آن جا كه روشهاي برگزيده شده، بستگي به روشهاي ارايه شده دارد، فرهنگي نيرومندتر وتواناتر است كه بتواند روشهاي بيشتري را، پديد آورد.
افزون بر آن، عامل ديگر، چگونگي روشهاست كه سبب گسترش يا باعث ترك آنها، ميشود. هر چه پهنهي فرهنگ پهناورتر باشد، روشهاي فرصت بيشتري براي ارزيابي پيدا ميكنند. بدينسان، روشها بيهوده متروك نشده و بيهوده گسترش نمييابند.
دو عامل «آفرينندگي» و « ارزش گزاري» كه عامل نخستين، ويژهي فرد يا گروههاي كوچك و ديگري از آن قلمرو فرهنگي است، سبب آن ميشوند كه فرهنگ به عنوان يك پديدهي مستقل، راه تكامل را در پيش گيرد. مراد از قلمرو فرهنگ ملي، سرزمين يك ملت، به اضافهي حوزهي برون مرزي وابسته به آن فرهنگ است. در اين قلمروي فرهنگي، رفته رفته ارزشهايي پديد ميآيد كه اين ارزشها، فرهنگ آينده را سمت و سويي ويژهاي ميدهد. بدينسان، اگر ضوابط دقيقي را به كار گيريم، ميتوان نشان داد كه در آينده، ملت كدام روشها را پذيرا شده و كدام را رد خواهد كرد. همچنين، ميتوان آشكار ساخت كه ملت، چه تغييراتي را در مسير افكار، عقايد و يا ديگر روشها، پديد خواهد آورد.
اگر گفته ميشود كه مسير دگرگونيهاي آينده، بر پايهي روشهاي مشخصي خواهد بود، بدان معنانيست كه تحولات آينده ثابت و تغييرناپذير است. قالب تحولات آينده، ساختهي « ارزش»هاست و ارزشها، دستخوش دگرگونياند. اما دگرگوني اين ويژگي، به كندي انجام ميگيرد. زيرا ويژگيهاي آفرييندگي فردي و خصوصيات گزينش گري قلمرو فرهنگي، هر دو در آخرين تحليل، با ويژگيهاي «خون»، يعني خصوصيات زيستي انسانهايي كه قلمروي فرهنگي را پديد ميآورند، بستگي گسستناپذير دارد. قالب دگرگونيها، با پويايي (ديناميسم) جمعيت متحول ميگردد. از اين رو، چنين قالبي، ثابت نيست بلكه دگرگوني آن، از پويايي جمعيت پيروي ميكند.
كوتاه سخن آن كه، هر ملت در درازاي زندگي، بر پايهي آفرينشهاي فردي و جمعي،« روش»هايي را پديد ميآورد. اين روشها در ساختن « ارزشها» موثراند. ارزشها در دور بعد، سبب گزينش روشها ميشوند. به گفتهي ديگر، هر ملت در مجموع، داراي معيارهايي براي «پسند» است. يعني، از مجموع تجليات، به ياري معيارها، پارهاي را پسنديده و بر ميگزيند. مجموعهي خلاقيت به اضافهي ساز و كار (مكانيسم) پسند و گزينش، فرهنگ را به وجود ميآورد. اگر نيك بنگريم، فرهنگ عبارت است از فرآيند همهي وجود يك ملت تا به امروز، به اضافه تواناييهاي كه فردا، در نهاد دارد.
هر گاه به فرهنگ از اين دريچه نگاه كنيم، در آن صورت ملت عبارت خواهد بود از فرهنگ آن ملت. آن چه بايد در امان نگاه داشته شود، فرهنگ ملت است. آن چه كه بايد موجبات تكامل آن باقي بماند، فرهنگ ملت است.
معنا و مفهوم استقلال جز اين نيست، كه ملت بتواند در قالب فرهنگ ويژهي خود زندگي كند.
خون، خاك و فرهنگ
نسبت ملت به فرهنگ، چونان نسبت كالبد است به روان. خون و خاك و فرهنگ، جنبههاي تحليل شدهي موجوديت ملتاند. در عالم واقع، «خون» و «خاك» و «فرهنگ» هرگز از يكديگر جدايي ندارند.
هر ملت بر پايهي كوششهاي گذشته، فضايي پيرامون خود پديد ميآورد. اين فضا، عبارت است از فضاي فرهنگي آن ملت. فرهنگ برخي از ملتها، به سبب آن كه ارزشهاي آن بر عواطف ژرف و تكامل يافتهي انساني تكيه دارد و يا به سبب آن كه ميتوانسته است، نبوغ انسان را از پرورش ويژهاي بهرهمند سازد، از پهنهي سرزمين نياكاني فراتر رفته و سرزمينهاي ديگر را نيز در بر ميگيرد.
فضاي فرهنگي، القا كنندهي آرمانها و آرزوهاي «ملت» است. فضاهاي فرهنگي نمايانگر آن است كه ملت چه راهي را براي زندگي برگزيده و چه چيزهايي را گرامي ميدارد و از چه چيزهايي، روي گردان است.
اگر ملتي دوستدار و آفرينندهي جلوههايي از هنر ميباشد، بدان سبب است كه بنيادهاي «عشق» در تار و پود فرهنگي آن ملت، وجود داشته و نهادينه شده است. ريشههاي فضيلت اخلاقي در يك ملت، بستگي به ارزشهاي فرهنگي آن ملت دارد. ريشههاي آرمانهاي سياسي و اجتماعي هر ملت را، بايد در ارزشهـاي فرهنگي آن ملت، جستوجو كرد. فضاي فرهنگي حـاكم بر هر ملت، چونـان حافظهاي
« ارزشياب»، آن ملت را در زمينهي گزينشها، راهبري كرده و به حركتهاي ملت، سمت و سو ميبخشد. هر گاه ملت را چونان كالبدي در نظر آوريم، فرهنگ روان آن كالبد است. فرهنگ عامل هدايت، ملت است.
با اين حال، جاي شگفتي است كه از سياست فرهنگي، كمتر سخن به ميان ميآيد. دولت، حزبها، سازمانها و ... براي جلب نظر و يا آراي مردم، سياستهاي اقتصادي خود را با خطهاي درشت، اعلان ميكنند. اما كمتر از سياست فرهنگي سخن ميگويند.
بايد دانست كه سياست اقتصادي، وسيله است. در حالي كه سياست فرهنگي، هدف است. سياست اقتصادي، جنبهي ويژهاي از سياست ملي است. در حالي كه چگونگي هر يك از شئون حيات ملت را «فرهنگ» مشخص ميسازد. حتي اقتصاد هر ملت، بر پايهي ويژگيهاي فرهنگي آن ملت، مشخص گرديده و شكل ميگيرد.
«ذرات انديشه»ي آن چه را كه ملت در پي خلق و ايجاد آن است، در فرهنگ آن ملت، نهفته و نهاده شده است. «ذرات انديشه»، با گذشت زمان، با هم ميآميزند و در اثر اين فراگشت، پايههاي آرزوها و آرمانهاي ملت، پديدار ميشود و اين آرزوها و آرمانها، سرچشمهي حركت و آفرينندگي ملت است. بايد بدانيم كه همواره، چرخهاي اقتصاد و سامان (نظام، هنداد)هاي اجتماعي، در پي آرمانها و آرزوها، به حركت ميآيند.
سياست ملي، نگاهباني از «سه بايد» را بر عهده دارد. ميبايست به خاطر داشته باشيم كه سه بايد مزبور وجوه گوناگون يك سياست واحد ميباشند.
بايد نخست ـ نگاهباني از سرزمين نياكاني و تامين وحدت ملي (جنبه سياست جغرافيايي) .
بايد دوم ـ نگاهباني از جمعيت و ويژگيهاي ارزندهي آن (جنبه سياست جمعيت) .
بايد سوم ـ نگاهباني از فضاي معنوي و ارزشمند كه عامل خون را با هزاران پيوند به عامل خاك، مربوط ساخته است. يعني نگاهباني از فضاي فرهنگي و ويژگيهاي آفرينندگي آن (جنبه سياست فرهنگي).
همان گونه كه اشاره شد، سياست جغرافيايي، سياست جمعيت و سياست فرهنگي، عبارتند از جنبههاي سه گانهي سياست ملي.
بر پايهي اصل «هم بستگي مفاهيم»، ملت موجود واحدي است و سياست ملي نيز عبارت است از يك سياست واحد. اگر اين سياست به جنبههاي گوناگوني شكسته ميشود، تنها براي آسان كردن شناسايي آن است. و گر نه در جهان واقع، جنبههاي تحليل شده، به صورت مستقل و جدا از هم وجود ندارند. سياست فرهنگي از سياست جغرافيايي و سياست جمعيت، جدا نيست.
فرهنگ، نهادي است برخاسته از «خون و خاك». اين نهاد، نيروي خود را بر حركت «خون» جاري ميسازد و سايه خود را بر «خاك» ميگسترد. اما، «خون»، «خاك» و «فرهنگ»، جنبههاي تحليل شدهاي از موجوديت ملت ميباشند. وجود آنها تنها در تحليل، به صورت جدا گانه قابل شناختاند. اما در عالم واقع، «خون»، «خاك» و «فرهنگ»، هرگز از يكديگر جدايي ندارند.
فرهنگ ملي و سامان (هنداد، نظم)هاي اجتماعي
فرهنگ ملي، فرآيند هم آهنگي نهادهايي است كه سرچشمهي خلاقيت آفرينندگي ميباشند.
مجموعهي نهادهاي همآهنگ، پديد آورندهي يك نظام اجتماعياند. گه گاه نهادهاي يكسان در ميان افراد ملتهاي ديگر نيز وجود دارند. از اين رو، عرصهي استقرار سامان (هنداد) اجتماعي از مرزهاي ملي فراتر رفته و چند ملت را در بر ميگيرد. در اين صورت، از هنداد فراملي و اگرميدان گسترش آن فراگيرتر باشد، از سامان جهاني سخن ميگوييم.
هر گاه تمايلهايي كه بستر يك سامان اجتماعي را تشكيل ميدهند، منطبق بر ويژگيهاي فرهنگي ملي باشد، چنين هنداد اجتماعي باعث تقويت فرهنگ ملي گشته و آن ملت از استقرار آن نظم، بهرهمند ميگردند.
گسترش دانش و پژوهش در بسياري از دورانهاي تاريخ، به صورت يك سامان جهاني جلوهگر شده است. در اين راستا، هيچ ملتي از خواست دانش پژوهانهي خود، گر چه با جنبش علمي در ديگر كشورها هم آهنگ و هم زمان نبوده، زيان نديده است اما پارهاي از هندادهاي اجتماعي كه برهوسها و تمايلهاي سطحي و زودگذر استقرار دارند، مغاير ويژگيهاي فرهنگ ملياند. از اين رو، گسترش چنين نظامهايي (كوتاه يا بلند مدت)، موجب ركود و سستي فرهنگ ملي ميگردد.
در دوران ما، هنداد جهاني «سودپرستي» و نهادهاي بسياري كه همه بر سودجوييهاي فردي پايهريزي شده، با بهرهگيري از بيخبريِ گروههاي اجتماعي، خطر بزرگي براي فرهنگهاي ملي گرديدهاند. نهادهاي اجتماعي كه بر سودجويي و در نتيجه خودكامگيهاي فردي پايهريزي شده باشد، مورد تاييد و حمايت اين سامان(نظم) جهاني قرار ميگيرد. از اين رو، قطبهاي پولساز اين هنداد، از هر گونه انحراف اجتماعي كه در مسير سركوب آثار و جلوههاي فرهنگ ملي باشد، بهرهبرداري ميكنند.
فرهنگ ملي و نظم اجتماعي، داراي همگونيهايي ميباشند. فرهنگ ملي، فرآيند هم آهنگي نهادهايي است كه سرچشمه خلاقيت و آفرينندگي ميباشند. فرهنگ ملي، نماد كليت ويژهاي است كه از آن كليت به نام « روح ملي» يا «خواست ملي» و يا «مجموعهي آرمانهاي ملي». نام ميبريم. هر نظم اجتماعي نيز حاصل هم آهنگي نهادهاي ويژهي اجتماعي است كه در مجموع، كليتي را تجسم ميبخشند. سامان فرد پرستي و تجسم تمايل به سود پرستي فردي، جدا از اجتماع و ملت، ميباشد.
ويژگيهاي هم سان فرهنگ ملي، هنداد اجتماعي، سبب ميشود كه سامانهاي اجتماعي غير ملي براي عناصر فرهنگ ملي، نوعي رقيب تلقي گردد. عرصهي استقرار فرهنگ ملي، عرصهي افكار و انديشههاست. هر گاه سامانهاي غير ملي، براي مدت محدودي افكار و انديشهها را به خود مشغول دارد، ممكن است تحمل پذيرفتن و پرداختن به آثار فرهنگ ملي، از دست برود.
به گفتهي ديگر، فرهنگ ملي، خود يك سامان (هنداد) اجتماعي است. بستر اين نظم، گسترهي فضاي فرهنگي يك ملت است. يعني مردم نياخاك و سرزمينهايي كه بهرهمند از آن فرهنگ، ميباشند. وجه مشترك اين مردم، ويژگيهاي فرهنگي و زيستي است كه از نسلهاي گذشته به آنها رسيده است. اين چنين نظم اجتماعي با سامانهاي ديگر كه متكي بر تمايلهاي زودگذر و سطحي است، مغاير ميباشد.
آسيبشناسي فرهنگ ملي
چون نيك نگه كرد، پرخويش در آن ديد
(ناصرخسرو قبادياني)
بيماري از ديدگاه ما، حالت غيرطبيعي است. اما از ديدگاه طبيعت، غير طبيعي نيست. زيرا بيماري در مزاج انسان، داراي نهادهايي است.
آسيبشناسي فرهنگ ملي نشان ميدهد كه عنصر آسيب رسان از همان جنس فرهنگ است. اما، اين عنصر در تمامي موجوديت ملت داراي جايگاه نيست. بلكه تنها گروه ويژهاي را در بر ميگيرد. اين عنصر، برويژگيهاي هميشگي و جاويدان بنياد نگرفته، بلكه استوار بر خصايص ناپايدار و زودگذر است.
در تاريخ بشر، بسيار ديده شده است كه گروههايي بر پايهي حرص و طمع و يا حسادت، به حركت درآمده و حتا عواطف مشتركي نيز از خود نشان دادهاند. گاه نيز اين گروهها وسيلهي نيروهاي اجتماعي تقويت شده و از اين رهگذر، براي مدتي با تسخير افكار عمومي، از قدرت و موقعيت نيز برخوردار شدهاند. آنان در دوران قدرت، بر جلوههاي فرهنگ ملي تاخته و آن را به طور موقت تحت الشعاع افكار و تبليغات خود قرار دادهاند.
فرهنگ ملي، چونان عوامل سلامت جامعه است. همان گونه كه گه گاه بر مزاج انسان، حالت غيرطبيعي حاكم گرديده و ايجاد بيماري ميكند، در مزاج اجتماع نيز عوارضي پديدار ميشود كه تعادل فرهنگ ملي را از ميان ميبرد. در اين حالت بيماري، اجتماع از واقعيت موجوديت خود غافل شده و يا اجازهي رشد و بالندگي مطلوب را به آن نميدهد.
از ديدگاه ما، بيماري نسبت به سلامت، غيرطبيعي است. در حالي كه از ديدگاه طبيعت، غير طبيعي نيست. بيماري در مزاج انسان داراي نهادهايي است. اگر كالبد انسان برابر عوامل بيماريزا، واكنشهاي لازم را نشان دهد، بيماري به وجود نميآيد. حالتهاي مغاير استقرار فرهنگ ملي نيز در بطن جامعه، نهادهايي دارد. از اين رو، گرايش به آن حالتها، گاه بسيار طبيعي و منطقي، جلوه ميكند. اما از ديدگاه ناسيوناليسم و تاريخ، نيكبختي هر ملت، تنها هنگامي ميسر است كه ملت بر ويژگيهاي مشترك همهي تيرههاي پديد آورندهي فرهنگ ملي متكي بوده و در پي نگاهباني و پرستاري از همهي موجوديت ملت باشد.
اما برعكس، هرگاه بر ويژگيهاي نهادي زودگذر تكيه شود، از مسير نيرومندي و نيك بختي ملي دور شده و دير يا زود، زيانهاي چنين انحرافهايي، گريبان همهي موجوديت ملت را خواهد گرفت.
بدين سان، آسيب فرهنگي، عبارت است از تمايلات گروههاي ويژه و يا تمايلات عمومي و زودگذر كه در بستر اساسي ويژگيهاي مشترك يك ملت، استقرار نداشته باشد. گاه اين حالتها را، عواملي تقويت و تاييد ميكنند. در اين فرآيند، برابر ايستادگي طبيعي ملت كه در پي غلبه بر اين گونه آثار ناسالم است، سلطهي ناپايداري، پديدار ميشود.
عوامل ياد شده، بيشتر عوامل سياسياند كه در برون از مرزها وجود داشته و گمراهيهاي جامعه را مورد حمايت قرار ميدهد. به عنوان مثال: بايد به دورانهايي اشاره شود كه تمايل طبيعي ملت ايران معطوف به نگاهباني و نيرومند سازي زبان پارسي بود. اما در همان حال، جمعي عوام فريب و متظاهر، به صورت تصنعي زبان عربي را دست آويز قرار داده بودند. قطبهاي سياسي خارج از ايران نيز از اين گونه افراد حمايت ميكردند و با چنين حمايتهايي آنان را نيز از اين گونه افراد حمايت ميكردند و با چنين حمايتهايي آنان را به صورت تصنعي بر دانشمندان و اديبان واقعي، غلبه ميدادند.
گروههايي كه داراي افكار غير ملي هستند، هميشه احساس ميكنند كه برابر افكار مردم، محكوماند. از اين رو، همواره در پي جست و جوي پشتيبانان خارجي ميباشند، تا به زور آنان بتوانند مقاومت طبيعي مردم را در هم شكسته و چند روزي به قدرت رسيده و يا ايام سلطهي خود را طولانيتر كنند.
بدين سان، از عوامل تقويت كنندهي تمايلات نا سالم اجتماعي وجود قدرتهاي بيگانهاند كه در پي بهرهبرداري ميباشند.
زيان رساني به فرهنگ ملي
فرهنگ ملي، عبارت است از رابطهي معنوي، ميان افراد «ملت»
فرهنگ، فرآيند معنوي ميان افراد يك گروه است. افراد يك گروه به عنوان گيرندگان پيام، بر پايهي ويژگيهاي مشترك خود، پيام را دريافت ميكنند. همين نحوهي مشترك پيامگيري است كه فرهنگ را پديد ميآورد و به آن شكل و جهت ويژه ميبخشد.
شرايط اجتماعي و اقتصادي، جنگها و بحرانها، افكار و انديشههاي خارجي، انديشه وهنر داخلي، همه ميتوانند تاثير گذار باشند. واكنش يك گروه برابر چنين اثرها يا پيامها، هم ناشي از فرهنگ و همانگيزهي تطور و تكامل فرهنگي است.
فرهنگ ملي، عبارت است از يك رابطه معنوي ميان افراد يك ملت. در اين سامان (نظام)، گيرندگان پيام، همه افراد يك ملتاند. بر پايهي ويژگي مشترك ملي، آنان برابر پيامها، واكنش هم آهنگ نشان ميدهند. چگونگي واكنش هم آهنگ، از سويي بستگي به تطور ملي در گذشته داشته و از سوي ديگر موجب تطور فرهنگ ملي در آينده ميگردد. هر فرد داراي ويژگيها و استعدادهايي است. هر فرد بر پايهي ويژگي و استعدادهاي خود، داراي وجه مشترك با افراد ديگر است. بدين سان با آنها، در يك گروه قرار ميگيرد.
افزون بر آن، هر فرد داراي نيازمنديهاي روزانه است كه در برگيرندهي خوراك، پوشاك، خانه و ... ميباشد. هر فرد، براي به دست آوردن اين نيازمنديها، با مشكلهايي روبروست از اين جهت با افرادي هم درد و هم آهنگ ميباشد. از سوي ديگر، همان فرد، داراي تمايلات و ذوق ويژهاي است. افزون بر آن، در زمينه تفكر و دريافت اجتماعي و جهان بيني نيز با كساني، هم نظر است. از اين رو، با آنان در گروه اجتماعي ويژهاي قرار ميگيرد.
در شرايط اجتماعي ويژه، عوامل گوناگوني باعث ميشوند تا يكي از جنبههاي فرد تقويت شود. به طوري كه فرد، خود را در فضاي گروه مخصوصي تصور كرده و از ديگر جنبههاي وجودي خود غافل ميماند. البته اين علتها، از آن جا كه متكي بر نهادهاي اصيل و دير پانيست، زود از ميان رفته و افقهاي نويني بر روي فرد، گشوده ميشود. براي مثال: پارهاي از كارگران، خود را تنها در فضاي كارگري تصور كرده و مسايل را در همان چارچوبهاي تنگ، تجزيه و تحليل مينمايند. البته حضور در اين فضاي تنگ، دير پانيست و تاريخ نشان داده است كه جمعيت از اين چارچوب محدود، رها ميشود.
مثال ديگر: در بيشتر اجتماعات، جوانان در سن ويژه و در دورههاي مخصوص، به مسايل مانند پوشاك، آرايش، سرگرمي و تفنن توجه دارند. آنان در هوايي هستند كه ميپندارند در اين جهان جنبهي ديگري از زندگي نميتواند مورد علاقهي آنان قرار گيرد. اين ويژگي كه الهام گرفته از طبع جوانان، و زاييدهي حال و هواي آنان در سن و دورهاي به خصوص است، در تمام دورههاي تاريخ وجود داشته است. اما در دوران ما، بعضي علتهاي سياسي، اجتماعي و به ويژه اقتصادي كه مهمترين آنها، سودجويي داستان پردازان، فيلم سازان و رنگين نامهنويسان است، سبب گرديده كه اين حالت رواني جوانان مورد سودجويي قرار گرفته و در نتيجه، ابعاد آن گسترده و همه گير شود.
چنين حالت رواني ويژه كه در نظامهاي اجتماعي به خصوصي تقويت ميشود، سبب ميگردد تا افراد به جنبهاي از تمايلات خود توجه پيدا كرده و از جنبههاي ديگر، غافل شوند.
از آن جا كه اين گونه تمايلات، بر بنيادهاي سست و زودگذر استواراند، دوام پيدا نميكند. اما در همان زمان كوتاه اثر گذاري، باعث گسستگيهايي ميشوند. جواناني كه به دنبال آهنگها، و يا لباسها و الگوهاي ويژهاي هستند، براي مدتي از وابستگي خود غافل مانده و چنين ميپندارند كه هيچ گونه مسئوليتي برابر نياخاك خود ندارند.
اين گونه غفلتها در صورتي كه مورد استفادهي بيگانگان قرار گيرد، ضربههابي بر پيكر ملت فرود آورده و ميتواند پايهي فرهنگ ملي را سست كند.
آسيب پذيري عنصر فرهنگ ملي
نگرش فرهنگ، برتر از اقتصاد
استقلال ملتها، هنگامي دچار تزلزل ژرف ميگردد كه پايههاي فرهنگ ملي متزلزل شده باشد.
عنصر فرهنگ ملي، از عنصر سرزمين و جمعيت، آسيبپذيرتر است. هر گاه سرزميني بر اثر رويدادهاي نظامي و يا سياسي دستخوش تجزيه گردد، اما به عنصر فرهنگي ملي خللي وارد نيايد، دير يا زود، آن ملت وحدت و يگانگي خود را باز خوهد يافت. كوتاه سخن آن كه:
هر گاه ملت تجزيه شده موجوديت خود را فراموش نكند، دوباره به وحدت خواهد رسيد.
از سوي ديگر، عنصر جمعيت نيز، تنها هنگامي دچار آسيب ميشود كه پيشتر از آن عنصر فرهنگ، دچار تجزيه شده باشد. به ديگر سخن:
استقلال ملتها، هنگامي دچار تزلزل ژرف ميگردد كه پايههاي فرهنگ ملي متزلزل شده باشد.
از اين رو، ميبايست ملتها بيش از هر عامل ديگر، در نگاهباني فرهنگ ملي، كوشا باشند. بدين سان، در مييابيم كه هيچ يك از جنبههاي سياست ملي، مهمتر و ضروريتر از سياست فرهنگي نيست. سياست فرهنگي، نشان دهندهي موجوديت واقعي يك ملت و آرمانهاي واقعي آن ملت است. سياست فرهنگي نشان ميدهد كه چگونه « ملت»ها، بدون تغيير ماهيت، ميتوانند به حيات خود ادامه دهند، يك ملت، چگونه ميتواند در قالب پويايي خود سير كرده و آن چه را به صورت نهادينه در قوه دارد، به فعل درآورد.
آن چه تا كنون به عنوان عظيمترين هستي و سرمايه، نصيب بشر شده، سرمايههايي است كه از تركيب امكانهاي جزيي فراهم گشته است. آن چه در آينده از علم و دانش نصيب بشر خواهد شد، نسبت به آن چه تا كنون به دست آورده، در حكم درياست برابر قطره.
تاكيد بر اين نكته ضروري است كه هر فرد در پيكرهي ملت، در حكم يك ياخته است. بايد در نظر آورد كه از تعالي ميلياردها صور تركيب احتمالي اين ياختهها در عرصههاي حيات ملي (كه هر يك از آنها، خود بر ميليونها صور احتمالي تركيب انديشهي فردي متكي است)، چه نيروي شگرفي در حال پديد آمدن است. بدين سان، هيچ قدرت و هيچ سرمايهاي، با اندكي از احتمالات فرهنگي يك ملت، قابل مقايسه نيست.
در جهان امروز همه چيز را با پول و ميزان سرمايه، اندازهگيري ميكنند. حتا ملتها را بر پايهي توان سرمايهگذاري آنها، درجهبندي ميكنند. اما واقعيت اين است كه عقايد و نظرات علمي جهان امروز تنها گوشهاي كوچك و ناپايدار از امكانهاي فرهنگ بشري است. فرهنگ بشري، به نوبهي خود از تركيب فرهنگهاي ملي پديدار ميگردد. هرگاه، خلاقيت فرهنگي در ميان صدها ملت استقلال يافتهي جهان كنوني چهره نمايد، دانش امروز در ديدهي مردم فردا، از سحر و افسون اقوام بدوي اعصار قديم، غريبتر و بيپايهتر جلوه خواهدكرد.
پيشرفت دانش، بر جنبهاي از تكامل روح انسان متكي است و تكامل روح انساني، تابعي از دگرگوني فرهنگهاست. امروزه ما، در چار ديواري تخيلات و مشاهدات خود، حقيقي جز دانشهاي موجود را قابل درك نميدانيم. اما، با تحول فرهنگها (كه زمان ما آبستن آن است) و استقلال جويي ملتها (كه نمودي و مقدمهاي بر آن است) بنيان شناخت انساني دگرگون خواهد شد. علوم اجتماعي متكي بر اقتصاد، اساس خود را از دست خواهد داد. بشر فردا، بسيار نيرومندتر خواهد بود. زيرا، به جاي آن كه قدرت خود را در انبوه توليدات جستجو كند، قدرت خود را وابسته به نيرويي خواهد كرد كه خالق و آفريدگار توليدات اقتصادي امروز، ميباشند. و چنين است، نگرش فرهنگ، برتر از اقتصاد.
________________________________________
«خون»، اشاره به عامل جمعيت و بايدهاي آن برخاسته از موقعيت خاكي است كه بر آن زندگي ميكند.