واقعهي شومي كه در سوم شهريورماه 1320 خورشيدي در اين سرزمين رخ داد، مردم ايران را در بهت و حيرت فرو برد. مردم ميهن ما، ناگهان احساس كردند كه تكيهگاهي در اين سرزمين و پشتيباني در جهان ندارند. نظامي كه تا ديروز با قدرت در عرصهي سياسي كشور حضور داشت، يك شبه مانند برف برابر آفتاب سوزان، آب شده بود. ارتش نيرومندي كه ملت ايران به آن دل بسته و هزينههاي بسياري را براي آن متحمل گرديده بود، ديگر وجود نداشت.
در نخستين ساعتهاي بامداد روز سوم شهريورماه 1320، با وجود اعلام بيطرفي دولت ايران در جريان جنگ جهاني دوم، ارتش دولتهاي روس و انگليس به بهانهي حضور چند كارشناس آلماني در ايران و بدون اعلام جنگ، كشور ما را مورد تهاجم نظامي قرار دادند. ارتش ما را متلاشي و سرزمين ما را اشغال كردند. در اين ميان، بايد از فداكاري و جانبازي نيروي دريايي ايران و فرمانده آن، دريادار « بايندر » نام برد. نيروي هوايي هم مقاومتهايي از خود نشان داد، اما جنگافزارهاي نيروي هوايي ما با هواپيماهاي دشمن قابل مقايسه نبود. خيانتهايي انجام شد و معدودي از فرماندهان، ارتش ايران را تسليم و سربازها را مرخص كردند.
آن روز به عنوان يك نوجوان كم سن و سال، در خياباندانشسرا (مفتح امروز)، شاهد خيانت و مرخص كردن ارتش به جاي مقاومت بودم. با صدايهمهمه، همراه با بزرگترها از خانه خارج شدم. گروه زيادي با پاي برهنه و در حالي كه تنهايك زير پيراهن و شلوار زير به پا داشتند، تا چشم كار ميكرد عرض خيابان را پوشانيده بودند. معلوم شد كه سربازان و پادگانِ عباسآباد را مرخص كردهاند. اين بود پايان كار ارتشي كه ملت ايران اميد بسياري بر آن بسته بود و هزينههاي بسياري نيز براي آن متحمل شده بود. البته بايد گفت كه تا پيش از اين خيانت، نيروي زميني در بسياري از جبههها مقاومت لازم را بهعمل آورد و خوب و دليرانه جنگيد .
دو قدرت استعماري روس و انگليس كه سالها در اين منطقه دست بالا داشتند و بارها سرزمين ايران را در درازاي سالهاي گذشته، تجزيه كرده بودند، اين بار بر پايهيمنطقهبندي قرارداد نافرجام 1907 ميلادي، ايران را ميان خود تقسيم كردند.1 البته بعدسربازان اشغالگر آمريكايي نيز به نيروهاي روس و انگليس پيوستند.
نخستين اقدام روسها و انگليسها، ايجاد حزب و سازمانهاي حزب گونه بود تا در پناه سازمانهاي مزبور، نفوذ خود را ريشهدار كرده و امكان بيشتري براي يارگيري به دست آورند.
«حزب»، در ايران به مفهوم جديد آن، زاييدهي انقلاب مشروطيت است. در اين زمينه ميتوان از حزب سوسيال دموكرات به عنوان نخستين حزب در ايران، نام برد كه در حقيقت برداشتي بود از حزب سوسيال دموكرات روسيه. سپس بايد از حزب اجتماعيون ـ اعتداليونياد كرد. در كنار اين دو حزب بزرگ كه تا كودتاي 1299 خورشيدي، صحنه گردان كشور بودند، دو حزب كوچكتر نيز در صحنه سياسي ايران حضور داشتند كه عبارت بودند ازحزب « اتفاقي و ترقي و حزب ترقيخواهان ليبرال ». اما حزبهاي مزبور در اثر كودتاي 1299، رفته رفته از صحنه سياسي ايران محو شدند. بدين سان تا شهريور 1320، فعاليتحزبي در كشور وجود نداشت. نسل جوان آن روز، نميدانست كه حزب چيست و تحزب كداماست؟ و چگونه ميتوان به گرد هم آمده و پايگاهي براي حل مشكلات اجتماعي ـ سياسي، ايجاد كرد؟
اما، نيروهاي اشغال گر خوب ميدانستند و الگوهاي لازم را نيز داشتند. در اين ميان، روسها حزب توده را بر پايهي الگوي حزب كمونيست اتحاد شوروي به وجود آوردند. حزبمزبور را بر پايهي نمونهي امتحان شده در شوروي سازمان دادند. ايدهئولوژي كمونيسم رابراي آن وارد كرده و مانيفست كمونيست را به دستش سپردند.
سازمانبندي حزب توده بهطور دقيق از سازمانبندي حزب كمونيست شوروي پيروي ميكرد. روسها با بهرهگيرياز مدارس حزبي در روسيه، نيروهاي لازم را براي گرداندن سازمان حزب توده، تربيت كردند. در كنار اين كارها، براي تحكيم قدرت در كشور، به تربيت و سازماندهي نيروهاي رزمنده خياباني دست زدند. اين نيروي تربيت شده، مجموعهاي بود از ايرانيهايي كه زير نظر كارشناسان شوروي در كشور تعليم ديده بودند، به اضافه برخي كساني كه از قفقاز به عنوان « مهاجر » برگشته و نيز گروهي از سربازان ارتش سرخ كه از ميان تاجيكها، ارانيها و... انتخاب و در خدمت حزب توده قرار داده شده بودند. كافي بود اين سربازان لباسهاي نظامي خود را عوض كنند و در شهرهاي گوناگون ايران ، وارد عمل شوند.
كوشش حزب توده بر اين بود كه با ايجاد جو ترور و وحشت، مراكز تجمع انساني را در اختيار خود گيرد. مدرسهها را قبضه كند، بر دانشگاه مسلط شده و ادارات و كارخانهها را زيريوغ خود درآورد.
البته در اين ميان، انگليسها هم بيكار ننشستند. آنها هم بر پايهي الگوهاي خود، حزبهايي به وجود آوردند، مانند حزب اراده ملي. در حقيقت انگليسها كوشيدند تا افكار و نظرات خود را با رنگ و لعاب مذهب، به خورد اجتماع بدهند. از سوي ديگر انگليسها براي اين كه اجازه ندهند، حركتهاي اصيل ملي گرايي در كشور نضج گيرد، مصطفي فاتح2 كه رييس ايراني شركت سابق نفت جنوب و يكي از معروفترين سرسپردگان دولت بريتانيا در ايران بود، مأمور تشكيل جمعيتي به نام جمعيت ميهنپرستان كردند تا دامي باشد براي عناصر ملي و مليگرا و مانعي باشد برابر تجمع واقعي آنان. فراموش نكنيم كه مصطفي فاتح به نمايندگي از سوي نيروهاي اشغالگر انگليس، با روسها در پايهگذاري حزب توده، همكاري گسترده و موفقي داشت.
در گوشه و كنار نيز حزبهاي ديگري با ظاهر ايراني و ملي ظاهر شدند و تا حدودي هم توانستند گروهي از عناصر معتقد به ايران را به دور خود جمع كنند. اما واقعهي شوم ديگريكه اتفاق افتاد، چهرهي آنان را رسوا ساخت. در 21 آذرماه 1324، فرقهي دموكرات در آذربايجان، اعلام جدا سري كرد. همين اتفاق نيز در بخشهايي از مناطق كردنشين به وقوع پيوست. حزب توده پيشاپيش، سازمانهاي خود را در آذربايجان منحل كرده و اعضاء، امكانات و باشگاههاي حزب را در اختيار فرقهي دموكرات قرار داده بود. بدون ترديد اثرات اين ضربه، از اثرات ضربهي اشغال ايران در شهريور ماه 1320 هولناكتر بود.
مردم ايران ديدند كه حتا آن احزاب و روزنامههايي كه دم از ملي بودن ميزدند، با حزب توده و فرقهي دموكرات كه خواهان تجزيهي آذربايجان از ايران بودند، در يك صف قرار گرفته و هم صدا با آنان، فرياد تجزيه برآوردند. اين جا بود كه واكنش مردم ايران، شكل گرفت.
اين حركت، به ويژه در ميان نسل جوان، بيشتر به چشم ميخورد و تشكلهايي نيز در اين ميان پا گرفت. اين تشكلها بيشتر در ميان دانشآموزان دبيرستاني بود و به ميزان كمتري در ميان دانشجويان ديده ميشد. گروههايي از جوانان براي مبارزه با تجزيهطلبان به عناصر مسلحي كه سرگرم مبارزهي مسلحانه با فرقه دموكرات آذربايجان بودند پيوستند. در آن زمان پايگاه مقدم مبارزه با عناصر فرقه دموكرات، در كنار شهر زنجان قرار داشت.
در اين ميان ، گروهي از جوانان به گرد هم آمد و نهادي را به نام « انجمن » بنيان نهادند.بنيانگذاران انجمن، بيشتر از دانشآموزان سيكل دوم دبيرستان البرز بودند. از آغاز، فعاليت انجمن در دو شاخهي سياسي و نظامي متمركز گرديد.
بنيانگذاران انجمن بسيار جوان بودند، با تجربهي اندك و در نتيجه دانش فني اندك. آنان رفته رفته با نفوذ به داخل ارودگاه (كمپ) سابق آمريكاييها كه در منطقه اميرآباد امروز (بخشي از محوطه كنوني دانشگاه تهران) قرار داشت، وسايلي از قبيل نارنجك و مينهاي عمل نكرده را از زير خاك به دست آوردند و با توجه به دانش شيمي كه در دبيرستان آموخته بودند، آغاز به ساختن وسايل منفجره كردند. رفته رفته ، روابطي نيز با نيروهاي مقاومت برابر فرقه دموكرات آذربايجان ايجاد كردند تا بتوانند از تعليمات جنگيو كاربرد بهتر جنگافزار بهرهمند گردند. البته همهي اين عمليات ، پنهاني انجام ميشد و تاسالهاي بعد ، كسي به درستي نميدانست كه شاخهي نظامي انجمن چگونه كار ميكرد.
شاخهي نظامي تا حدود زيادي موفق بود و توانسته بود تعدادي عمليات نظامي انجامداده و به كانونهاي بيگانه پرستي در تهران و شهرستانها حمله كند. اما شاخه سياسيانجمن به دليل جواني اعضا، عدم برخورداري از ايدهئولوژي منسجم، نداشتن آرمان نامه و...موفق نبود.
روز هشتم خردادماه 1325، اتفاق تعيين كنندهاي براي « انجمن » رخ داد. در اين روز عليرضا رييس، شاخصترين فرد انجمن و از پيشگامان شاخهي نظامي، بر اثر انفجار بمبي كه خود وي سرگرم ساختن آن بود، جان باخت.
اين مسأله و به طور كلي مسالهي شاخه نظامي انجمن ، تا سالهاي سال مكتوم بود و كساني كه عضو شاخهي مزبور بودند، كمتر در اين باره گفتگو ميكردند. از پيشگامان انجمن و شاخه نظامي آن، ميتوان از عليرضا رييس، بيژن فروهر (ايشان با شادروان داريوش فروهركه از پيشگامان مكتب پان ايرانيسم و رهبر حزب ملت ايران بود، نسبتي نداشت)، علي نقيعاليخاني (كه بعدها از مكتب پان ايرانيسم جدا شد و با پيوستن به هيات فاسد حاكمه ، صاحب مقام و پستهايي هم شد) و شهپر يزدي نام برد.
در ماجراي كشته شدن عليرضا رييس، حسين طبيب نيز دستگير شد.اما حسين طبيب عضو «انجمن » نبود. وي تنها از دوستان نزديك و همشاگردي رييس بود.
ميراسدالله موسوي ماكويي ، رييس شبانهروزي و نظامت وقت دبيرستان البرز در اين باره گفت :3
... خردادماه 1325 امتحانات تمام شده بود و محصلين شبانهروزي در شرف رفتن بودند. عصر يكي از روزها، روزنامه اطلاعات نوشت: « علي رضا رييس » دانشآموز دبيرستان البرز در منزل خود بر اثر انفجار بمب كشته شده است و اضافه كرده بود كه خودش مشغول ساختن نارنجك و بمب دستي بود. از طرف دستگاههاي امنيتي براي تحقيقات به منزل آن مرحوم مراجعه مينمايند كه همراه آنان آقاي كريم كشاورز (برادر فريدون كشاورز از بنيانگذاران حزب تودهي ايران) نيز حضور داشت. وي به محض ديدن نارنجكها، اظهارميكند اين از همان نارنجكهايي است كه به منازل آقايان دكتر رادمنش و دكتر كشاورز انداخته بودند .
مأمورين به والدين مرحوم رييس تأكيد ميكنند اگر كسي مراجعه كرد، آنها را درجريان قرار دهند. روزي جواني مراجعه كرده اظهار ميكند من امانتي پيش عليرضا داشتم. جوان را معطل ميكنند و جريان را به شهرباني خبر ميدهند. مأمورين فور ا مراجعه كرده، شروع به سؤال و جواب ميكنند. بالاخره معلوم ميشود از ياران و دوستان عليرضا است و ميگويد در لوله بخاري تعدادي از اينها هست. گويا از لوله بخاري، 75 عدد نارنجكو بمب دستي بيرون ميآورند. صورت مجلسي تهيه كرده و آنها را با خود ميبرند .
با كشته شدن عليرضا رييس و به دست آمدن سرنخهايي از فعاليت انجمن، مأموران براي بازداشت فعالان طراز اول شاخهي نظامي انجمن دستاندركار شدند :4
... تقريبا تمام محصلين شبانهرزوي به جز تعداد اندكي رفته بودند. عصر كه در دفترم نشسته بودم. دربان دبيرستان مرحوم سبحانفر اطلاع داد كه سه نفر از شهرباني آمده و باشما كار دارند. گفتم بفرستيد دفتر. آقايان مزبور، عبارت بودند از يك افسر ارتش، يك افسرو يك كارآگاه شهرباني. آنان گفتند مأموريت داريم كه يكي از محصلين شما به نام علي نقيعاليخاني را جلب نماييم. پس از سؤال و جواب معلوم شد موضوع مربوط به كشته شدن عليرضا رييس است. من جريان را تلفني به آقاي دكتر مجتهدي اطلاع دادم. ايشان گفتندبه آقايان بگوييد، ما هيچ محصلي را تحويل نميدهيم. ما فقط ميتوانيم محصل را تحويلپدر و مادر يا نمايندهي قانوني او بدهيم و شما از ايشان تحويل بگيريد. آنها قبول كردند.
شبانهروزي دبيرستان البرز هنگام عقد قرارداد، اولياء را موظف ميكرد تا شخصي را درتهران به عنوان نماينده معرفي نمايند. جريان را تلفني به نمايندهي عاليخاني اطلاع دادم. آمد و او را تحويل گرفت. در خارج از محوطهي دبيرستان، وي را توقيف و به شهرباني بردند.
عصر روز بعد به شبانهروزي آمده و اطاق و كمد او را بازرسي كردند. تعدادي نارنجك، گرد سيانور و يك ليست، به نام ليست خاكستري به دست آمد. در آن ليست تعدادي از افراد چپ و راست به علت خيانت به ايران محكوم شده بودند. مثلا در مقابل اسم سيد ضياءالدين طباطبايي، نام دكتر رادمنش و دكتر كشاورز قرار داشت. باري اينها را صورت جلسه كرده ودر كيفي قرار داده و اطرافش را مهر و موم كردند و بنده را هم وادار كردند صورت جلسه را امضا كنم.
فردا بنده را به اداره آگاهي خواستند و توضيح خواستند. من گفتم در شبانهروزي وظيفه داشتيم محصلين درس بخوانند و آلودگي اخلاقي نداشته باشند. از مغز و طرز تفكر آنان خبر نداشتيم و بازرسي كمد و جيب آنان هم از لحاظ اخلاقي و تربيتي صحيح نبود.
لازم است تأكيد كنم كه انگيزهي اين دانشآموزان فقط احساسات پاك وطن پرستي بود و بس. يكي از آنها در كلاس سوم دبيرستان تحصيل ميكرد و زياد احساساتي بود. روزي نصيحتي كردم، گفت : استاد، شما نميدانيد اين اجانب و اجنبيپرستان چه جنايتي كرده و ميكنند. پدرم در چهار راه سيد علي مغازه خواربار فروشي دارد. روزي دو نفر سرباز روس مراجعه كردند و پس از خوردن، خواستند بروند. پدرم پول مطالبه كرد، «سالدات » ها، چارپايه را بلند كرده و بر سر پدر من كوبيدند و مغازه را هم به كلي به هم ريختند. آنوقت شما مرانصيحت ميكنيد. من و امثال من بايد انتقام بگيريم.
اين يك نمونه از آن جوانان پاك سرشت بود كه انگيزهشان فقط ايران دوستي بود و بس. من، به عنوان يك شاهد حاضرم سوگند ياد كنم كه انگيزهشان فقط احساسات پاك وطني وملي بود و بس... .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشتها
1ـ بر پايهي قرارداد مزبور، ايران به سه منطقه تقسيم شد. شمال ايران در منطقهي نفوذ روسيه و بخشهاي غربي و جنوبي ايران در منطقهي نفوذ بريتانيا قرار گرفت. حاكميت دولت ايران، محدود به مناطق باقي مانده شد. هنگامي كه اين قرارداد وسيلهي مأموران سياسي روس و انگليس به آگاهي دولت ايران رسانيده شد، مردم ايران بپا خاستند، جرايد به شدت واكنش نشان دادند و نمايندگان مجلس شوراي ملي آن را كان لم يكن اعلام كردند.
2 ـ مصطفي فاتح از مدالداران شركت نفت انگليس بود . اين گروه كساني بودند كه بر اثر خدمات فراوان به منافع نامشروع بريتانيا در ايران، از سوي شركت سابق نفت ايران و انگليس، نشان خدمت دريافت كرده بودند. در نتيجه اين گروه از امتيازات ويژه حتا در خاك بريتانيا برخوردار بودند.
3 ـ از سخنان آقاي مير اسدالله موسوي ماكويي، رييس وقت شبانهروزي و نظامت سيكل دوم دبيرستان البرز ـ هشتم خردادماه 1378 ـ در همايش دانش جويان و دانش آموختگان ملي ايران (ايران پاد) به انگيزهي سالگرد شهادت علي رضا رييس در تهران.
4 ـ همان